X
تبلیغات
رایتل

دیگه دارم خفه میشم

اره درست میگی جناب خصوصی نویس.راحت نیستم

نمیتونم حرف بزنم اینجا.سختمه.نمیدونم میخونه میبینه یا نه..نمیتونم زار بزنم.حس میکنم دیگه دیر شده واسه این حرفا.از بس حرف نزدم عصبی شدم.حس میکنم گم شدم اینجا.یا گم شده ای دارم که نیست.وسط برهوت و یه مشت غریبه نشستم...حواسم سر جاش نیست.جواب سیمینو با فریاد میدم.همه ی سوالاش و حرفاش تکراریه.دلم هیچی نمیخواد.حتی ننه مو.حتی قبرستونو.حتی مامان بزرگ عزیزمو.حتی محمدو.هیچکیو.دنیا قده لونه ی فنچ شده واسم.از صداهای اضافی و حرف و خنده ی مهمونا متنفرم..دیروز زدم تو گوش یه بچه ۳ ساله ی شلوغ بعدش نشستم ساعتها گریه کردم که چرا.کارم شده چپیدن توی اتاقم و  toy blast و cooking fever بازی کردن.جونم که تموم میشه مجبورم زل بزنم به سقف و سمنو بخورم و اشک بریزم.اشکای تموم نشدنی که نه از سر ناراحتیه نه از سر شادی.معنی خیلی از اتفاقای دوروبرمو نمیفهمم.ینی اصلا فکر نمیکنم معنی داشته باشن.اینهمه هیاهو و خجستگی و ماچ و موچ عید واسه چیه..اینهمه لبای خندون و باز و رژ زده ی زشت..اینهمه چشای براق و چشمکای بی معنی ینی چی..حالم از لباس عیدیای رنگیه اتو کشیده و جمله ی کلیشه ایِ "سال خوبی داشته باشی "بهم میخوره من تهران سرد و تاریک و بارونی و تنهای خودمو میخوام ، وقتی تو نیستی.

mahdis | چهارشنبه 9 فروردین 1396 | 19:06 | نظرات (2)