X
تبلیغات
رایتل

پرت نوشت ۱ : داشتم فکر می کردم  خیلی وقته درست و حسابی نخوابیدم.یعنی ازون خوابای عمیق چند وقت پیش خبری نیست.خوابی که قبلش اینقد خسته و له بودم که نبض انگشتای پاهامو از شدت بالا پایین پریدن حس میکردم.یا سرگیجه و منگی خواب اینقد تو سرم زیاد بود که انگاری مستی زده بود به سرم...بعد تو این شرایط اصن احتیاج به نیت کردن و گوسفند شمردن و کشف حشرات و وز وز پشه ها نبود،به محض اولین تماس بدنی با تخت بلافاصله بیهوشی و اغما میومد سراغم.اغما بود واقعا.به حدی که وقتی بیدار میشدم یکمی خیره خیره نگاه میکردم به دورو اطرافم تا یادم بیاد اینجا کجاس.یا محمد که صدام میکرد رو نمیشناختم.هی فکر میکردم کیه که صدام میکنه.الان من چن سالمه..شبه یا روزه..خیلی خوب بود .هییییچ هوشیاری توی خواب وجود نداشت..اما این روزا چی:| توی خواب میتونم بگم ساعت چنده.یا کافیه از توی کوچه یه پشه رد شه..قر و فر وقت خواب هم بماند که چقدر طول میکشه تا خوابم ببره:|


پرت نوشت۲: میشه یه کتاب خوب معرفی کنید که  واسه ایام عید بخونمش؟


پرت نوشت۳: من یه خصلت خیلی بدی دارم.اگه دوستام عزیزشون رو بهر دلیلی از دست بدن،به هیچ وجه نمیتونم تسلیت بگم.حتی نمیتونم به روش بیارم.صمیمی ترین دوستم پدرش رو از دست داده.چند روزی پیشش بودم ولی هیچ حرفی از فوت پدرش نزدم.خیلی برام سخته.از دست دادن پدر و مادر یا هر عزیزی اینقدر سنگینه که کلمه ی کلیشه ایِ تسلیت مضحکش میکنه...دوست دارم تو چشای دوستم‌ زل بزنم و بگم میفهمم.خالی شدن زندگیت رو میفهمم.سنگین شدن جسم و روحت رو..گم شدنت رو..غریب شدنت رو میفهمم.دوست دارم بغلش کنم و بگم میدونم که خیلی ها تنهات گذاشتن و این تنهایی شبیه هیچ کدومشون نیست..دوس دارم بدونه میفهمم و توی فهمیدن این حس سنگین و خشن و سرد تنها نیست:( ولی خب،نمیتونم دیگه.دوستم ندارم کسی به روم بیاره.


پرت نوشت۴: وبلاگا خالی شدن.چرا هیچکی هیچی نمی نویسه؟دلم واسه دوران طلایی وب نویسی تنگ شده..نوشتنم نمیاد.نمیدونم دلیلش سرخوش بودنمه یا بی حسیِ  و بی تفاوتیِ آخر اسفند:|


mahdis | یکشنبه 22 اسفند 1395 | 10:29 | نظرات (4)