X
تبلیغات
رایتل

همیشه همینطور بوده.درست وقتی  ادعات میشه توی اوج بی نیازی هستی و پر از غرور و زیبایی سرتو بالا میگیری و بی اعتنا به رهگذرای غریبه ،دست در جیب و سوت زنان پیاده روی سرد تهران رو قدم میزنی،یه آهنگ آشنای دوست داشتنی و تلخ ناخواسته شوتت میکنه به گذشته..پرت شدم توی بغلت،چشمام و بستم و اون هوای  بهاریِ بغلت موهامو پخش کرد رو شونه هام...چشماتو یادم آورد،عادتت به چرخوندن حلقه م  وقتی دستامو میگرفتی..

نمیدونم لابد دلتنگ اون روزا شدم که کل راهو زار زدم و اشک ریختم..دلتنگ کسی که تمایلی به دیدن دوبارش ندارم...

میدونم غریبه شدن آدمها عادی ترین درد این دنیاست..

چقدر دلتنگی دردناکه...

حالا که نمیدونم چجوری توصیفش کنم..پس بی خیالش میشم و جزوه ی خیس شده از اشکهام رو جلوی شومینه میگیرم تا خشک و مچاله شن..چه میشه کرد!!


mahdis | دوشنبه 13 دی 1395 | 17:39 | نظرات (1)