X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

رقاصه

ندیدی بی تو تا کجا ادامه دادم...

تاریخ ارسال: دوشنبه 23 مهر 1397 ساعت 12:56 | نویسنده: mahdis 0 نظر

همین حالا که توی این خیابون خالی از آدم و ماشین قدم بر میدارم، همین الان....که نسیم خنک صبح به صورتم میخوره و خنکیش مغزمو هوشیارتر میکنه...همن حالا..همین ثانیه که برای هدفم، با خودم میجنگم، همین لحظه که سرم به خاطراتفاقاتی که از سرم گذشته تیر میکشه و به روی خودم نمیارم...همین الان..قسم میخورم ..که هیچوقت..دست از تلاش برندارم...قسم میخورم تا به برنامه هام نرسیدم نخوابم..قسم میخورم ....من آدمی نیستم که به این چند صد صفحه کتاب ببازم..همونطوری که باورش سخته اما واقعیته که این کتابهای تخمی منو به رویام میرسونن، همونقدرم عجیبه که با جنگیدن، که با ادامه دادن که  با رها نکردن،با امید میشه بهترین شد...جا نمیزنم..ادامه میدم و بهش میرسم

ساعت ۶ صبح_خیابون کتابخونه

تاریخ ارسال: شنبه 21 مهر 1397 ساعت 08:05 | نویسنده: mahdis 0 نظر

روزای سختیه...ولی نمیزارم همینجوری بگذره

تاریخ ارسال: جمعه 13 مهر 1397 ساعت 22:38 | نویسنده: mahdis 0 نظر

درین که همه مسیر مشخصی برای زندگیشون دارن  که شکی نیست..روی صحبتم با جمعیتی نیست  که کل زندگیشونو منجمد نشستن و این استپ بودن دوروبرشون رو باگ میبینن ، غافل ازینکه یادشون رفته کلید آنِ این دنیای لعنتی رو بزنن.با جمعیتی که راه بقیه رو پیش گرفته و ادا و اصوله کل زندگیش و قانعه به خوشیای تکراریش.و خیلی هم پر مدعا همین تو امنیت موندنو درجا لرزیدنو خوشبختی میدونه هم کاری ندارم...

تغییری که هر روز توی خودم میبینم و هی میخوام ازش حرف بزنم و بگم خیلیییی عجیبه و این عجیب بودن هر روز بزرگتر میشه تا جایی که تصمیم گرفتم چیزی ازش نگم...تو تموم این اتفاقا روزنه ای بود..ینی فقط یه روزنه بود که نجاتم دادو منو کشوند به این راه..تغییراتم رو مدیون چرت ترین و سخت ترین اتفاقات زندگیمم..مدیون محدودیتهام و  بدبینیهای برادرم که رقصیدن زو ازم گرفت و خونه نشینم کرد..تا جایی که فکر فرار به سرم زد.و راهی جز ارشد خوندن نمیدیدم..مدیون فکر متعصب و خشک پدرمم که به بهونه ول کردن درس و تهران  اونقدر بهم پول تو جیبی نداد که مجبور شدم برم توی یه شرکت کار کنم..مدیون رییسمم که علی رو باهام آشنا کرد ..علی هرچقدر هم خائن و بی انصاف بود ولی آرامش رو برای مدتی به زندگیم برگردوند.از آرزوهام گفت.از آینده.از جاری بودن این زندگی.از تموم نشدنش...امید رو تو ذهن من روشن کرد.اگرچه خودش موندگار نبود تا باهم خوشبخت باشیم ولی تاثیری که روی من گذاشت فراموش نمیکنم..الان که اینارو مینویسم ازینهمه درک خودم دهنم وا مونده...ازینکه تو دل بدبختیهام دارم فرصتها مو میبینم شوکه م..کاش یادم نره


تاریخ ارسال: شنبه 7 مهر 1397 ساعت 12:20 | نویسنده: mahdis 0 نظر

شده از خستگی  وا برین و حتا قدرت انقباض ماهیچه هاتونو نداشته باشینو از شدت لهیدگی مثه یه تیکه گوشت بیوفتین گوشه تختتون؟ اونقدر له و بی جون که نبض تمام نقاط نبضداره بدنتونو حس کنین؟ و ته دلتون خالی شه؟ و چشاتون هی بره هی بیاد؟ و اونننقدررررر مغزتون فعال باشه و جسمتون خسته که به  لحظه ی جدا شدن روح از بدنتون آگاه باشین..و حین خواب و بیداری شوخیتونم بگیره هی روحتونو بفرستین تو فضا و برگردونین؟ شده نبض مغزتونو حس کنین؟ شده اتصال مغزتون به چشمتونو حس کنین؟ خسته م خداااااااا

تاریخ ارسال: پنج‌شنبه 5 مهر 1397 ساعت 23:40 | نویسنده: mahdis 0 نظر
( تعداد کل: 103 )
   1      2     3     4     5      ...      21   >>
صفحات